می دانی عزیزم...؟؟؟
می دانی چه برسرم آورده ای؟ماه هاست منتظرت هستم!
منتظرتوکه هیچ وقت دوسم نداشتی ونداری!جلوی پنجره ایستاده ام!
پنجره ای که به روی هیچ خانه وکوچه ای بازنمی شود...
شایدسرنوشتی پرازخطوط مبهم وسرگردان درانتظارمن عاشق باشد.
می دانی عشقم؟!
خیلی نگران هستم نگران اینکه نکندکسی توراآزرده خاطرکند...
نگران سرنوشت خودم وخودت،نگران....
منتظرهستم...منتظرکسی که قراربودبیایدوبرای همیشه بمانداما....
اماحالاحتی دلش هم برایم تنگ نمی شود....
این حقیقت داردکه می گویندخیلی سخت است منتظرکسی باشی که هیچ وقت فکرآمدن ندارد....!
برچسب: بلوب,تهی,داستان عاشقانه,
نویسنده: سیدعلی حیسنی
تاريخ: پنجشنبه
22 / 12 ساعت: 12:41